به نام الله
نفهم شده ام !
نه گریه ای ،نه آه و ناله ای و نه دل شکسته ای !
یک سره سکوت ! سکوت !
بی تفاوت پلک می زنم و فقط نگاه می کنم ! اما از این همه سر و صدا هیچ چیز نمی فهمم ! نای ابراز این نفهمی رو هم ندارم ؛ اما خوب می دانم که چشمانم همه چیز را لو می دهد ! اگر کسی بهشان دقت کند !! (شاید تنها نقطه ضعف من برای کتمان احساساتم همین چشمانم باشد که گاه و بی گاه سعی می کنم پنهانشان کنم ! )
می دانم اما نمی فهمم !
من با مغزم می دانم و با قلبم می فهمم !! و حالا یک جای کار می لنگد !
غبطه می خورم به کسانی که نمی دانند نمی فهمند و نمی فهمند نمی دانند ؛ اقلاً این عاشورا اشکی از سر نادانی یا نفهمی داشته اند تا برای امام حسین بریزند و من آن را هم نداشتم !
افسوس ! این عاشورا هم گذشت !
باید اسلام بیاورم !
اشکال اینجا این است که ما مسلمان متولد می شویم و بعد کسی از ما سوال نخواهد کرد که آیا می خواهیم اسلام بیاوریم یا نه و از این رو اسلام آورده یا نیاورده ، مسلمان می شویم (!) و مسلمانی که اسلام نیاورده همانی است که هنگامی که از دیوار مردم بالا می رود "یا علی" می گوید !! و همانی است که ... و همانی است که ... ! (!)
من تازه فهمیدم که حجاب چرا حجاب است و نماز چرا نماز است و چرا مرگ ترسناک نیست و چرا باید قرآن را به زبان عربی هم خواند و چرا ... ! ولی هنوز خیلی چیزها را نمی فهمم و هنوز هیچ چیز از عاشورا نمی فهمم ! هر چقدر بیشتر می خوانم ، تصور می کنم ،می شنوم ،می بینم ، بیشتر نمی فهمم ! انگار هر چقدر که سعی می کنم نزدیک تر شوم از من دورتر می شود ! و من هر بار دورتر از جایگاهی که قبلا ایستاده بودم به تماشای عزاداری ها می ایستم !!
باید اسلام را بفهمم ؛ بعد حتماً ، می آورمش !!
به نام الله
سه ماه تلاش کردم تا فقط یه چیز رو بفهمم !
فهمیدنی که دلخوشی م بود ، نا خوشی و خوشی و سرخوشی م بود !
گاهی خنده م می گرفت از اینکه به چه چیزهای ساده و کوچیکی دلخوش بودم ! خیلی کوچیک !
چقدر دلم می خواست که فقط بدونمش ! اما همه ی حساب کتاب ها و دونستن ها و درست بودن ها فقط روی ورق درست از آب در می اومد !
چقدر غصه خوردم ، به خاطر تقصیری که نداشتم !چقدر عذاب کشیدم به خاطر تقصیری که داشتم !
چقدر "نمی تونم بگم " به ذهن پرسش گر دوستانم گفتم !
-
آخر سر نفهمیدم چیزی که می خواستم بفهمم !
اما در عوض فهمیدم که اراده خدا بالاتر از همه ی اراده هاست ! قبلاً هم این جمله رو خونده بودم اما حالا فهمیدمش !
این جمله تموم دنیای من رو با خاک یکسان کرد ! حالا من و موندم با یه دنیای ویرونه، که باید از نو بسازمش !
دیگه نمی خوام چیزی رو که پیش از این ها می خواستم بدونمش را بدانم !
دیگه برام مهم نیست !
به امام حسین قسم که دیگه مهم نیست !!
چه پایان ساده ای !!

به نام خدا
عین زمانی می مونه که گیج خوابی ، منگ و خسته ، پلکات رو چشمات سنگینی می کنن و فقط دنبال یه جایی که اون ها رو برای چند دقیقه با خیال آسوده روی هم بذاریشون، که بری تو خلا ، که خودت رو از این دنیای لعنتی و همه ی دغدغه ها و دل مشغولی ها و چند و چون هاش جدا کنی .
عین زمانی می مونه که می شینی و منتظر می مونی تا آب از سرت بگذره و بعد دیگه خیال این وجدان بی صاحبت راحت شه ! حتی اگه فقط یه وجب آب بالای سرت باشه ! چه فرقی می کنه آخه ! که یه وجب باشه یا یه متر !
عین زمانی می مونه که صداش رو تا آخر زیاد می کنی تا نشنوی ! هیچ حرفی رو که لایق شنیدن نیست ! که شنیدن و نشنیدنش یا درست شنیدنش مهم نیست ! یا شاید هم مهم باشه ،مهم نیست فقط می خوای که نشنوی ! ندونی ! گاهی به نظر می رسه که هیچ حرفی لایق شنیدن نیست ! فقط حرف هایی که خونده می شن لایق فهمیدن ! حالا می خواد از روی یه نوشته باشه یا از توی چشم ها !
عین زمانی می مونه که یه بغض بزرگ درست عین یه موج بزرگ هجوم می آره تا با خودش آب شور بیاره ! و تو با تمام قدرت عین یه سنگ جلوش می ایستی تا این موج به تو رسوخ نکنه ! داره خفه ت می کنه و تو فقط مواظب نفس هاتی ! ولی نه به این خاطر که خفه نشی ، که مبادا یهو یه طوری نفس بکشی که با بازدم ت اشکات سرازیر شن ! همچین آروم آروم ، با دقت و شمرده نفس می کشی ، یکی در میون آروم پلکات رو به هم می زنی ، یه چند بار لبات رو گاز می گیری ، که یهو می مونی تو الگوریتم ش ! که این سنگ بودن ارزش این همه سنگ بودن رو داره ؟!
عین زمانی می مونه که تو یه زمان همه ی این عین زمانی ها اتفاق می افتن و بی هدف ، می نویسی "عین زمانی می مونه که ... ! " تا این زمان رو ثبت می کنی ! عین همه زمان های خوب و بد گذشته !

گاهی فکر می کنم این همه خاطره به جا گذاشتن برای چی ؟! برای کیی ؟!
